تبليغاتX

javascripts

Powered by SALAR ◄┤

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

Image hosted by allyoucanupload.com

الو سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط منتظر یک صداست
شما که گفته ای پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟
الو.... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شده
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد ؟ کمی بلندتر.....
صدای من چطور ؟ خوب و واضخ و رساست؟

اگر اجازه می دهید برایتان درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمتم دردها شفاست
دل مرا بخوان به سویت تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو مرا ببخش دوباره مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم
دوباره تا خدا خداست
دوباره تا خدا خداست

+ نوشته شده توسط رزیتا در جمعه 30 شهریور1386 و ساعت 0:44 |

کسي درد خنديدنم را نفهميد
و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

 

+ نوشته شده توسط رزیتا در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 6:42 |

برای تمام روزها نفس زدن
کافی است
تمام شبها به یاد تو اشک ریختنم
کافی است
سکوتی به سنگینی صداست اینجا
برای این قلب که غم و غصه خوردنش
کافی است
تو باز نگاه عاشقانه میکنی نمیدانی
دلم تمام کرده قصه را
کافی است

+ نوشته شده توسط رزیتا در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 3:7 |

 

زیر بارون توی سرما
مثل اون پری رویا

توی دریای خیالش

غرق خاطرات یارش

دلش انگار که خزون بود
اون چشاش کاسه خون بود

روی تیکه های قلبش

لحظه هاش بی حس و جون بود

چه پریشون تو خیابون

راه میرفت به زیر بارون

خسته از یه حس کهنه

تو سکوت هرچی غصه

مث دیروز و پریروز

گم می شد تو باغ قصه

مونده بین یه دوراهی

تو سراب چشم براهی

مونده با پاهای خسته
منتظر برات نشسته

 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم


 

+ نوشته شده توسط رزیتا در جمعه 11 اسفند1385 و ساعت 1:43 |

 

 

در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا

در این رود آبراهی میرود به نام وفا

سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و

دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان
پا برهنه و عريان ميدود
براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار
انقراض نسل دايناسورند
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد.

سلمان هراتي


 

+ نوشته شده توسط رزیتا در پنجشنبه 14 دی1385 و ساعت 2:6 |

 

قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگریم
قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم

قول می دم وقتی که نیستی پای عشقتو نسوزم

قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
ولی من به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم

می دونی که خیلی خستم می دونی دلم گرفته

مي دونی دوریت عذابه می دونی گریم گرفته

می دونم بر نمی گردی می دونم رفتی که رفتی

می دونم دروغ بود هرچی می گفتی

همیشه تو مهربونی واسه این قلبه شکسته

واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

دیگه از آخر قصه حتی یه لحظه نمونده

+ نوشته شده توسط رزیتا در شنبه 2 دی1385 و ساعت 0:39 |

 

GOOD THINGS DON’T STAY TOGETHER,

BUT OFTEN STAY APART

 

Moments that we’ve shared, cannot be jotted down on paper,

But nevertheless it was chemistry, not vapor,

You walked into my life, and made the deepest mark,

This ignited my fire, which gave birth to a spark,

 

When you are here, I have the world with me,

It is heaven; I wish it could be eternity,

We walked side by side,

Hand in hand, under the moonlight,

The touch of your hand, your presence worthwhile,

The warmth that you give me makes me feel so secure,

I will be with you in pain; I will be with you in cure!

 

As the sun rose, and a new day just began,

You leave my hand and told me it’s all done,

I know you have to go, but you’ll stay by my side,

That look in your eyes, just seems to tell me more,

Though, the parting is a pain, our love seems to grow,

You tell me not to cry, but, keep a positive heart,

“Because all good things don’t stay together, but often stay apart.”

 

The day is finally here, when you leave me all alone,

Like an orphan misses a mother, and a homeless misses a home,

The depth in your eyes, your touch and your feel,

Is what I’ll miss, I’ll miss you for real,

That passion and that care, you’ve showered on me,

Are all those special moments, and that’s what they are going to be.

 

If I had to give you something, that would remind you of me,

I’d give you a house full of memories,

Because memories are things that go deeper into time,

We can look back at them and revive all that, lasting for years to go,

We’ll build it together and cherish it forever,

All that we shared, we’d capture under lock and key,

And make a life in that house, which is ideal for you and me.

 

Its time for us to part, you’ll be at the other end of the world,

Both of us with a totally shattered heart,

My heart bleeds to see you depart,

I will wait for you with bated breath,

I will lead my life, but I will also fret,

Cause without you I am incomplete, the emptiness is there,

Only when you are with me again, will that hollowness disappear,

As the sun goes down, with autumn all around,

Till the waters are blue, I will wait for you,

I wish you luck for the times we‘re apart,

I will miss you, don’t worry I will convince my heart.

 

~By Nisha Malhotra~

 

 

 

 

چيزهاي خوب اغلب كنار هم قرار نمي گيرند بلكه دور از هم قرار مي گيرند

 

 

 

 

لحظاتي را كه با هم گذرانديم نمي توانيم بر روي كاغذ بياورم

اما  با اين وجود يك فرايند تدريجي بود نه ناگهاني

تو در زندگي من قدم نهادي و تاثير عميقي بر آن گذاشتي

اين آتش  درونم را  شعله ور ساخت و جرقه اي پديد آورد

 

 

 

زماني كه تو اينجا هستي من دنيا را از آن خود دارم

با تو بودن مثل بهشت است و من آرزو دارم كه اين هميشگي باشد

ما كنار هم قدم مي زديم

دست در دست يكديگر، زير نور ماه

تماس دستت، وجود ارزشمندت

گرماي وجودت به من احساس آرامش مي بخشد

در رنج و آرامش با تو خواهم ماند

 

 

 

با طلوع خورشيد و شروع روز جديد

دستم را رها كردي و گفتي همه چيز تمام شد

مي دانم كه بايد بروي اما تو هميشه با من خواهي ماند

آن نگاهي كه در چشمانت است با من حرف ها مي زنند

هرچند جدايي رنج آور است اما عشقمان پرورش ميابد

تو به من مي گويي گريه نكن و اميدوار و خوشبين باش

" زيرا كه چيزهاي خوب اغلب كنار هم قرار نمي گيرند بلكه دور از هم قرار مي گيرند "

 

 

 

سرانجام آن روز فرا رسيد كه تو مرا تنها بگذاري

مثل يتيمي كه مادرش را از دست داده باشد؛ و بي خانماني كه سر پناهش را از دست داده باشد

عمق نگاهت ، عمق تماس دستانت ،  عمق آحساست

چيزيست كه من از دست داده ام ، من تو را از دست داده ام

آن احساس و توجهي كه نثارم كردي

لحظات خاص زندگي من هستند ، و خواهند بود

 

 

 

اگر قرار باشد چيزي تقديم تو كنم كه مرا به يادت آورد

خانه اي مملؤ از خاطرات تقديمت مي كنم

زيرا كه خاطرات با گذشت زمان عميق تر مي شوند

ما مي توانيم  برگرديم و به آنها نگاهي بياندازيم و همه آنها را كه از سالها پيش به جا مانده اند زنده كنيم

ما آنها را با يكديگر ساختيم و براي هميشه به خاطر خواهيم سپرد

همه ي آن چيزهايي را كه به هم شريك بوديم را محبوس مي كنيم و بر آنها قفل مي زنيم

و در آن خانه زندگي ايده آلي براي خودمان مي سازيم

 

 

 

زمان جدايي ما فرا رسيد، تو در گوشه اي ديگر از اين دنيا خواهي بود

هر دو ما با قلب هايي كاملا در هم شكسته

قلب من با ديدن دور شدن تو در خون مي چكد

با نفسي در سينه حبس شده به انتظارت خواهم ماند

زندگي ام را ادامه خواهم داد ، اما نگران نيز هستم

زيرا كه بدون تو كامل نيستم ، آنجا پوچي است

تنها زماني كه دوباره تو با من باشي آن خلاء ها از بين مي روند

در حاليكه خورشيد غروب مي كند ، و خزان همه جا را فرا گرفته

تا زمانيكه دريا آبي هستند ، منتظرت مي مانم

برايت آرزوي خوشبختي در زمان جداييمان دارم

دلم برايت تنگ خواهد شد ، نگران نباش ، قلبم را قانع خواهم كرد

 

 

ترجمه : رزيتا خ.

 

+ نوشته شده توسط رزیتا در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 19:42 |

قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق

و عشق ارمغان دلدادگيست

و اين سرنوشت سادگيست
!
* * *
چه قانون عجيبي

چه ارمغان نجيبي

و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني

و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور

پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني

و خموش و بي صدا

به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا

دل خوش كني

و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و

يك عمر صبوري .......!

+ نوشته شده توسط رزیتا در پنجشنبه 2 آذر1385 و ساعت 2:59 |


کاش راه زندگی، در پای دل خاری نداشت
یا که چون دارد، فراز و شیبِ دشواری نداشت
کاش از پا در نمی افتاد، هر سو رهروی ست
یا که تا سر منزلِ خود، راه بسیاری نداشت
کاش خیل دلبران، پنهان نمی کردند روی
یا که چشم بیدلان، حاجت به دیداری نداشت
کاش از روز نخستین خارزارِ ِ این وجود
روزنی از دیده ی حسرت، به گلزاری نداشت
کاش جانِ پاک، با این خاکدان خو می گرفت
یا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاری نداشت
کاش هر باطل نمی شد عرضه بر اَفهام خلق
یا متاع کفر و دین، هریک خریداری نداشت
کاش واعظ لب فرو می بست از گفتار نیک
یا خلاف آنچه گوید، زشت کرداری نداشت
کاش از خوی پزشکان بود کمتر جلبِ مال
یا که جمع بینوایان، هیچ بیماری نداشت
کاش فکر بیش و کم در مغز انسانی نبود
تا که بارِ زندگانی، هیچ سرباری نداشت
کاش چشم و گوش هر کس بر حقایق باز بود
تا که دیگر عِلم و دین پوشیده اسراری نداشت
کاش هر کس دعویِ اسلام و ایمان می نمود
از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاری نداشت
کاش هر گندم نمای جو فروش از هر کنار
در میان شهر کوران، گرم بازاری نداشت
کاش چشم نیم مستی هوش از «الفت» می ربود
تا که با سود و زیانِ دیگران کاری نداشت

+ نوشته شده توسط رزیتا در پنجشنبه 11 آبان1385 و ساعت 3:5 |

 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود

يكي موند با غصه ها،به غم عشق مبتلا

يكي رفت چه بي وفا،با دو رنگي آشنا

اونكه موند ريشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند

نالش از ديوه نبود،پشتشو دوري شكوند

زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها

اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

هيشكي خوابشو نديد،گل يادشو نچيد

گم شدش تو قصه ها،توي شهر عاشقا .

+ نوشته شده توسط رزیتا در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 5:53 |





MASHHAD20.TK

>